1-1) مقدمه
در زندگی انسان دلبستگی تجربه‌ای بسیار مهم است. رابطه‌ی اولیه والدین با کودک بر زندگی شخص، سازگاری اجتماعی و سلامت روانی او تاثیر می‌گذارد بررسی‌های انجام شده در مورد دلبستگی نشان دهنده اهمیت این امر است.
در این فصل ابتدا به تعریف دلبستگی پرداخته و سپس رویکردهای مختلفی که در مورد دلبستگی وجود دارد ارائه خواهد شد. در ادامه مکانیسم‌های دفاعی و انواع آن بیان می‌شود و سپس پژوهش‌های انجام شده در مورد ارتباط سبک‌های دلبستگی با مکانیسم‌های دفاعی ارائه شده است.
2-2) بخش اول:
1-2-2) سبک‌های دلبستگی
1-1-2-2) تعریف دلبستگی
دلبستگی به طور کلی به پیوند عاطفی بین افراد اطلاق می‌گردد و در واقع افراد برای ارضای نیازهای عاطفی خود بر یکدیگر تکیه می‌کنند. دلبستگی از یک مفهوم یونانی به نام store که نوعی عشق بین والدین و کودک است، گرفته شده است( اسپنسر1 ،1988؛ به نقل از دهقان،1376).
در روانشناسی تحولی2 پیوند هیجانی که بین نوزاد با مادر یا جانشین مادر پدید می‌آید، دلبستگی نامیده می‌شود. این پیوند به گونه‌ای است که طفل در هنگام ناراحتی به آن فرد پناه می‌برد، از او نمی‌ترسد، نسبت به مراقبت شدن و به آرامش رسیدن توسط او علاقه نشان می‌دهد، برای برقراری و حفظ تماس بدنی یا چشمی با او تلاش می‌کند و همچنین هنگام جدایی از او مضطرب شده و واکنش نشان می‌دهد. ( پورافکاری،1373).
دلبستگی را می‌توان به صورت الگوهای تفکر، احساس و رفتارهای شخصی در رابطه‌ی نزدیک با مراقب، شریک عاطفی و دیگر افراد صمیمی تعریف کرد (بوتوناری3 و همکاران،2007).
مطابق نظریات بالبی )1969-1982) انسان با یک سیستم روانی-زیستی به نام سیستم رفتار دلبستگی متولد می‌شود، این سیستم ارزش انطباقی داشته و فرد را به حفظ نزدیکی و همجواری با افراد مهم زندگی یا تصاویر دلبستگی- کسانی که کودک می‌تواند در موقعیت‌های تهدید‌آمیز نزدیک او بماند تا شانس او برای سازش‌یافتگی و بقا افزایش یابد-سوق می‌دهد، هدف این سیستم دستیابی کودک به یک احساس ایمنی و حمایت‌شدگی واقعی یا ادراک شده از تعامل نزدیک و صمیمی با تصویر دلبستگی است ( اینزورث، 1989؛ هازن و شاور،1994 ؛ میکولیسنر و شاور،2005 ). به نظر بالبی (1950) برای تامین سلامت روانی و رشد هیجانی و عاطفی مطلوب کودک، برقراری روابط صمیمی، گرم و رضایت‌بخش بین او و مادرش، یا کسی که بطور شایسته‌ای بتواند جانشین وی شود ضروری است. بر اساس نظریه دلبستگی فعالیت سیستم دلبستگی محدود به دوران کودکی نبوده و در تمام طول زندگی و پیوندهای عاطفی دیگری چون دوستی‌ها، ازدواج، روابط خویشاوندی و… فعال باقی می‌ماند و انسان‌ها در هیچ سنی بطور کامل از احساس اعتماد نسبت به افراد مهم زندگی آزاد نیستند ( مظاهری، 1379؛ اینزورث1989؛ هازن و شاور، 1994)
واترز(1978) بیان می‌کند که دلبستگی در واقع شامل رفتارهای دلبستگی است که ایجاد کننده‌ی نزدیکی به چهره‌ی دلبستگی است. این رفتارها شامل توجه داشتن، لمس کودک، نگاه کردن، وابسته یا متکی بودن و اعتراض به طرد شدگی است.
از نظر اینزورث (1973) دلبستگی یک ارتباط عاطفی بین کودک با فرد خاص است.
شافر وامرسون4، (1964 فلانگان5، 1999؛ پاکدامن، 1380) دلبستگی را به عنوان تمایل فرد کم سن برای جستجوی مجاورت با بعضی از افراد همنوع تعریف کرده‌اند.
مک کوبی6‌ (1380) چهار ویژگی رفتاری خاص را مشخص کرده است: جستجوی مجاورت با مراقبت‌کننده، استیصال جدایی، لذت موقع دیدار مجرد و روی آوردن عمومی رفتاری به سوی مراقبت‌کننده‌ی اولیه.
ما از این تعاریف می‌توانیم بفهمیم که جستجوی مجاورت یک ویژگی کلیدی است و می‌تواند نسبت به هر شخصی یا شی دیگر باقی بماند. یک مطالعه میدانی توسط، اندرسون7(1972) این جنبه دلبستگی را روشن می‌سازد. او کودکان را در یک پارک لندن مشاهده کرد و متوجه شد که به راستی نادر است کودک زیر 3 سالی را ببینیم که قبل از آن که به سوی مادر برگردد (شاید فقط برای لمس زانوی او یا نزدیک شدن به او) بیشتر از 200 فوت از او فاصله بگیرد، دلبستگی مثل یک تکه طناب نامرئی است. دومین جنبه‌ی کلیدی دلبستگی ماهیت تعاملی آن است.
ماور و ماور8 (1988) نوشتند:”دلبستگی‌ها به وسیله‌ی یک چسب مادرزادی که ذخایر محدودی را به هم می‌پیوندند شکل نگرفته‌اند: آن‌ها در گرمی تعامل‌ها جوش خورده‌اند”.
به عبارت دیگر، دلبستگی بیش از “با هم بودن” صرف، به تعامل دو نفر وابسته است.
کوشش‌های اخیر برای درک روابط نزدیک بزرگسالان از یک دیدگاه دلبستگی، قویا از کار اصلی بالبی در زمینه‌ی دلبستگی و فقدان متاثر شده‌ است(بالبی،1969،1973،1980).
بالبی فرایند شکل‌گیری و شکست روابط عاطفی را کشف کرد، خصوصا او از چگونگی دلبسته شدن هیجانی کودکان به مراقبت کنندگان اولیه‌شان و ناراحتی هیجانی در زمان جدایی از آن‌ها بحث کرده است. بالبی از سویی به این باور رسید که کودکان به نزدیک شدن و تداوم ارتباط با مراقب‌کننده‌ی اولیه برای سیراب شد (کامیابی) هیجانی دارند و از سوی دیگر، نظریه‌های روانشناختی موجود برای توضیح شدت دلبستگی شیرخواران و خردسالان به مراقبت‌کننده و پاسخ‌های عمیق به جدایی را ناکافی دانست(برثرتون9،1992؛ فنی و نوللر،1996).
بالبی (1980، 1969، 1973) مفاهیم نظریه‌اش را از چندین منبع، مشتمل بر رفتارشناسی طبیعی، روان‌تحلیل‌گری، و نظریه نظام‌های مهارکننده بیرون کشیده است. همچنین نظریه وی بر پایه‌ی دامنه‌ی وسیعی از مشاهدات قرار دارد: مشاهده‌ی کودکان دچار اختلال و سازش نایافته در بیمارستان‌های روانی و مراکز کلینیکی، شیرخواران و خردسالانی که از مراقبت‌کنندگان اولیه‌شان در دوره‌های مختلف زمانی جدا شده بودند. مادران نخستینی‌های رده‌ی بالای غیر انسان(مادران میمون‌ها) و نوزادانشان. با این پایه‌ها فرمول‌بندی نظری، شرح تفضیلی تحول و باقی ماندن رفتار دلبستگی را تهیه کرده است (فنی و نوللر،1996).
“بالبی” هماهنگ با اسلاف خود، قائل به نیازهای نخستین و ضروری برای ارضا (مثلا نیاز به تغذیه) است. ولی این نکته را مورد تاکید قرار می‌دهد که افزون بر نیازهایی که تاکنون به عنوان نیازهای نخستین در فرد آدمی شناسایی شده‌اند، یک نیاز دیگر نیز در واقع وجود دارد که تاکنون آن را ثانوی می‌پنداشتند و این نیاز دلبستگی است. بی‌همتایی و بدیع بودن مفهوم دلبستگی در نظام “بالبی” در عین تکیه کردن بر آزمایشگری، بیان این فرضیه است که نیاز دلبستگی نیز نخستین است. یعنی از هیچ نیاز دیگری مشتق نشده است و نیازی اساسی برای تحول شخصیت است. بدینسان بالبی از “فروید” که برای وی نیازها تنها نیازهای بدنی هستند، فاصله می‌گیرد. چه از نظر “فروید ” ،دلبستگی کودک، یک کشاننده‌ی ثانوی است که بر نیاز نخستین تغذیه متکی است. فرضیه‌ی “بالبی ” مبتنی بر نظریه‌ی رفتار غریزی است که حالت خاصی از این رفتار، توسط “لورنز”10 در مورد حیوان، تحت عنوان نگاره‌گیری یا نقش‌بندان پیشنهاد شده است (منصور و دادستان،1376).
بالبی در قلمروی دلبستگی دو نکته مهم را مورد تاکید قرار می‌دهد: اول آن که کودک از نظر ژنتیکی برای واکنش‌هایی آمادگی دارد:
کودک به علامت محرکی ( به راه افتادن فعالیت، پایان یافتن) پاسخ می‌دهد که هم از اطلاعاتی مشتق می‌شوند که ناشی از ارگانیزم اند (سرما،گرسنگی،درد): و هم از اطلاعاتی که منبعث از محیط‌اند (صدای شدید، تاریکی ناگهانی و جز آن)
واکنش‌های کودک به هدف‌های ثابتی منتهی می‌شوند؛ و در این مورد خاص واکنش وی عبارت است از تامین مجاورت با یک فرد خاص یعنی مادر که بر همه افراد دیگر مرجح است.
چنانچه واکنش کودک به هدف مورد نظر اصابت کند، نظام رفتاری موثر است و علامات محرک دیگری(که به علامات محرک به صورت پس‌خوراندهای “منفی” موسوم‌اند) موجب توقف نظام رفتاری مورد نظر می‌گردند.‌دوم آن‌که رفتار دلبستگی متحول می‌گردد(منصور و دادستان،1376).
تعاریف و پژوهش‌های فراوان نشان می‌دهند که دو بعد اصلی در دلبستگی وجود دارد؛ بعد شناختی-عاطفی 11دلبستگی که به عنوان کیفیت عواطف در جهت چهره‌ی دلبستگی مطرح می‌شود. و بعد رفتاری12 که در واقع به بهره گرفتن از حمایت و مجاورت از شخص مورد نظر مربوط می‌شود. هر چه شخص از کودکی به سمت بزرگسالی حرکت می‌کند بعد عاطفی-شناختی دلبستگی اهمیت بیشتری می‌یابد(پارکس و هایند13،1982؛پاترسون،1995؛ و اینزورث،1973).
در دیدگاه بالبی علاوه بر ابعاد شناختی-رفتاری، بعد زیستی نیز مطرح می‌شود.
بالبی)1969( بیان کرده است که رفتارهای دلبستگی در واقع با رفتارهای تغذیه‌ای و جفت‌یابی برابری می‌کند، بنابراین اهمیت زیستی دارد.لازم به ذکر است که با وجود شباهت بین رفتارهای دلبستگی با رفتارهای وابستگی، آن دو از هم متفاوتند، زیرا رفتار دلبستگی به ارتباط عاطفی یک شخص با شخص دیگر مطرح مربوط می‌شود، در حالی که وابستگی به عنوان یک صفت شخصیتی قلمداد می‌شود (اسروف،1983؛ واترز، 1985).
2-1-2-2) نگاه کلی به دلبستگی
جان بالبی(1990-1907) با استفاده از نظریه‌های کردارشناسی، نظریه‌های سیبرنتیک و اطلاعات، روان‌تحلیل‌گری، روانشناسی تجربی، نظریه‌های یادگیری، روان‌پزشکی و رشته‌های مرتبط، پایه‌های نظری سر فصل‌های اصلی نظریه‌ی دلبستگی را در مجموعه‌ی سه جلدی معروف خود به نام دلبستگی و فقدان(دلبستگی،1969؛ جدایی،1973؛فقدان؛ 1980؛ به نقل از مظاهری1377) ارائه نمود. اما نظریه‌ی او را بیشتر تلفیقی سه گانه از مفاهیم روان‌تحلیل‌گری، کردارشناسی و روانشناسی شناختی می‌دانند (اتکینسون14 همکاران،1379).
دلبستگی، محور اصلی نظریه بالبی است(بالبی،1973،1980).
مفهوم محوری و اصلی این نظریه به توضیح این نکته می‌پردازد که چگونه نوزاد از نظر هیجانی نسبت به مراقب خود دلبسته می‌شود و در هنگام جدایی از او دچار تنش می‌گردد و پیوندهای اولیه بین کودک و مادر (مراقب) در قالب مدل ذهنی درون‌سازی شده و الگوی این ارتباط یعنی سبک‌های دلبستگی در طول زندگی نسبتا پایدار می‌مانند. نشانه‌ی اصلی رفتار دلبستگی این است که کودک به دنبال مراقبت کننده‌ی خود یا کسی که ارتباط نزدیک با او دارد، است و از عدم حضور او نگران می‌شود. بالبی از اصطلاح رفتار دلبستگی نه فقط برای پاسخ به جدایی کودک از مراقبت‌کننده استفاده می‌کند، بلکه آن را واکنش طبیعی به هر گونه آشفتگی عنوان می‌نماید (مظاهری،1377).
اینزورث و همکاران(1978) با استفاده از “موقعیت نا آشنا” نوزادان را یکی از سه سبک ایمن، نا ایمن-اجتنابی و ناایمن اضطرابی دوسوگرا طبقه‌بندی کردند. ماین و سولومون15(1986) در پژوهش‌های بعدی سبک دلبستگی ناایمن آشفته را نیز به آن اضافه کردند (کندی 16و کندی،2004).
بر طبق نظر اینزورث همه کودکان به والدینشان دلبسته می‌شوند، اما احساس ایمنی آنان در ارتباط با بزرگسالان، متفاوت است. درجه‌ی سهولتی که یک کودک درمانده توسط مراقب خود به احساس امنیت دست می‌یابد، کیفیت دلبستگی نامیده می‌شود (برک،1388).
آرمسدن وگرینبرگ (1987) نیز پیشنهاد کرده‌اند که 3عامل، کیفیت دلبستگی کودک-والدین را شکل می‌دهد
1) اعتماد17
2) ارتباط18
3) بی‌اعتنایی هیجانی 19
همه‌ی این عوامل، در ایجاد کیفیت دلبستگی والدین(چه مثبت و چه منفی)، موثرند. (اینزورث و همکاران، 1978؛ آرمسدن و گرینبرگ، 1987؛ بالبی، 1988).
اعتماد یک نوع نگرش به شمار می‌آید که به درک خوبی و خوب بودن اشاره می‌کند. همچنین اعتماد، اطمینان در روابط را افزایش می‌دهد و احساس تمنیتی است که توسط نوجوانان از طریق انواع شکل‌های دلبستگی به‌دست می‌آید (لارزلراوهاتسون20،1980؛ آرمسدن و گرینبرگ،1987) اعتماد توسط ابزار درک، احترام و برآورده شدن نیازها از مراقب به وجود می‌آید.ارتباط نیز راهی است که افراد از طریق آن با دیگران تعامل21 پیدا می‌کنند و این یک فرایند فعال، برگشت‌ناپذیر و ثابت است. ارتباط موثر میان افراد و مراقب آن‌ها، در رشد دلبستگی سالم، حیاتی است. از طرفی طبق تعریف اینزورث که افرادی که دارای سبک ایمن هستند، در برقراری رابطه و قرار گرفتن در موقعیت‌های خطرزا، تنها احساس نمی‌کنند(میلکین،2000؛ میکولینسد و همکاران،1993) در حالی که افراد اجتنابی به دنبال استقلال خیلی زیاد و ترس از روابط نزدیک با دیگران هستند و به دلیل ترس یا انتظار طرد، از صمیمیت اجتناب می‌کنند همچنین اینزورث و همکارانش بین سبک دلبستگی نوباوگان و رشد بعدی شایستگی در روابط اجتماعی رابطه‌‌ی نیرومندی پیدا کردند. برای مثال در بررسی پیگیر نوجوانان مشخص شد آن‌هایی که در کودکی سبک ناایمن داشتند، در مقایسه با کسانی که سبک ایمن داشتند، وقتی به 18سالگی رسیدند، به احتمال بیشتری دچار اضطراب‌های شدیدی شدند (جانسون و ویفن22،1388).
حساسیت و پاسخ‌دهی مادر (یا کسانی که مراقبت اولیه از کودک را بر عهده دارند) به حالت‌های هیجانی کودک، تعیین‌کننده‌ی اصلی یادگیری روش تنظیم عواطف و رابطه با دیگران است (بالبی،1969).
کودکانی که از طریق والدین خود به گرمی پذیرفته شده‌اند و در مقابل هیجانات خود، پاسخ مناسبی دریافت نکرده‌اند، در بزرگسالی نیز از ابراز هیجانات خود اجتناب می‌کنند. از طرفی کودکانی که کیفیت مناسبی نسبت به والدین و همسالان خود دارند، در بزرگسالی دارای سبک دلبستگی ایمن هستند که با مشخصه‌هایی مانند صمیمیت، اعتماد، عشق و محبت به دیگران و روابط صمیمانه مرتبط است و در مقابل افرادی که کیفیت دلبستگی مناسبی ندارند، با مشخصه‌های ترس از صمیمیت، بی‌اعتمادی به دیگران و ناتوانی در برقراری روابط دوستانه و صمیمی همراه هستند (هازن و شیور، 1987).
مابقه‌ی پاسخ‌گویی مراقبت‌کنندگان منجر به شکل‌گیری سبک‌های دلبستگی می‌شود که بر دو بعد اضطراب و اجتناب قرار دارند (برنال، کلارک 23و شیور، 1998؛ گلاس و همکاران24،2005؛ میکولینسر و همکاران، 2005).
3-1-2-2) پایه‌های شکل‌گیری نظریه‌ی دلبستگی
نظریه‌ی بالبی نشان‌دهنده‌ی کوشش وی برای معنا بخشیدن به داده‌های تجربی و نظریه‌ها بوده است، به طور مثال از پژوهش‌های اشپیتز25، لورنز، هارلوور و برتسن 26سود برده است. او در طی یک دوره‌ی 40 ساله نظریه‌اش را برای تطبیق داده‌های جدید تنظیم کرد. بسیاری ازکارهای تجربی مورد بحث در این فصل نظریه‌ی بالبی سبب ایجادشان شده است. برای مثال، پژوهشگرانی نظیر اینزورث و شافر به ارائه‌ی آزمون موضوعاتی از نظریه‌ی دلبستگی پرداخته‌اند و به وسیله‌ی نظریه یا اصلاحات پیشنهاد شده را معتبر ساخته‌اند. بنابراین در این قسمت برای جمع‌بندی، مطالب و ارزیابی نظریه‌ی دلبستگی در پرتو شواهد تجربی به بحث درباره‌ی نظریه‌ی دلبستگی قبل از بالبی (از دیدگاه‌های فرویدی، رفتاری‌نگری و رفتارشناسی طبیعی) پرداخته و سپس به بیان نظریه‌ی بالبی خواهیم پرداخت (فلانگان، 1999؛ به نقل از پاکدامن، 1380).
یک نظریه‌ی دلبستگی چیست؟ یک نظریه‌ی دلبستگی چندین مطلب را دنبال می‌کند:
ویژگی‌های چهره‌ی اصلی دلبستگی کودک چه چیزهایی هستند؟ چرا کودکان به یک شخص و نه کس دیگری دلبسته می‌شوند؟ آیا این به دلیل میزان زمانی است که با مراقبت کننده‌اش گذرانده است، می‌باشد؟ یا برآوردن نیازهای تغذیه‌ای آنان سبب این امر شده است، یا با پاسخ دهندگی مراقبت‌کننده‌اش مرتبط بوده است؟
کنش دلبستگی در کوتاه مدت و بلند مدت چیست؟ پیامدهای دلبستگی‌های سالم (ایمن) و ناسالم ( ناایمن) چیست؟ برای کودکانی که دلبستگی‌هایشان کمتر از حد خوب است چه اتفاقی می‌افتد؟
4-1-2-2) ثبات و تداوم دلبستگی
در طول زمان، در مورد ثبات شخصیت، اختلاف نظرهایی وجود داشته که هم بر افکار عمومی و هم محافل علمی تاثیر گذاشته است در حال حاضر این بحث به حوزه‌ی دلبستگی هم راه باز کرده است. بالبی بیان کرد که الگوهای درونی که یک بار شکل گرفته‌اند، تقریبا در طول زندگی ثابت خواهند بود. در نتیجه محققان بحث ویژگی‌های روابط را بسط داده و بیان داشتند که در بیشتر موارد، تجارب آموخته شده در ارتباطات قبلی، در زمان حال به شکل یک الگو مورد استفاده قرار گرفته و روابط فعلی را شکل می‌دهند در واقع محققان بر این باورند که اشکال دلبستگی در طی زمان و مکان تقریبا ثابت هستند، رفتار دلبستگی سازماندهی شده و منسجم است و همچنین انتظار رفتارهای دلبستگی خاص برای افراد خاص منطقی است.
با این حال، بالبی (1982؛ شارف27، 1388) در مورد تغییر دلبستگی نیز بحث کرده است. به ویژه او تشخیص داد که در مواقع مورد نیاز، تغییر در الگوها و رفتارهای دلبستگی نه تنها احتمالا واکنش نسبت به حوادث آسیب‌زای خاص است، بلکه سازگارانه نیز می‌باشد.
با آن‌که پژوهش‌های کمی در مورد ثبات مراقبت والدینی انجام شده، ولی پژوهش‌های قابل ملاحظه‌ای مشخص کرده‌اند که وقتی تجارب مراقبتی کودک ثابت باشد، انواع دلبستگی مادر-کودک نیز در حد متوسط تا زیاد ثابت خواهد بود ؛ البته این پژوهش‌ها ثبات دلبستگی را در شرایطی که محیط ثابت بود نشان داد (واترز، 1978؛ شارف28،1388).
تغییر در دلبستگی را می‌توان به عنوان سطحی از تغییر در پاسخ‌های رفتاری در نظر گرفت. برخی از این تغییرات در پاسخ‌های رفتاری عبارت است از بازتر و همدل شدن، اصلاح شیوه‌های تنظیم هیجان، تغییر در روابط خاص و تغییر در مدل‌های شناختی خود و دیگران از این رو، اکثر مداخلات امروزی در راستای تغییر در دلبستگی بر فرایند هیجان و تجربه‌ هیجانی متمرکز هستند (جانسون و ویفن، 2009).
اگرچه تغییرات موقعیتی و تجارب میان فردی جدید ممکن است امنیت دلبستگی را در درجات مختلف تحت تاثیر قرار دهد، شواهد نشان می‌دهد که در طول زمان درجه متوسطی از ثبات امنیت دلبستگی در روابط وجود دارد. مطالعه‌ی طولی همیلتون29(2000) در 12سال نشان داده است که سبک دلبستگی نوزاد به طور معنی‌داری سبک دلبستگی در نوجوانی را پیش‌بینی می‌کند.
همچنین نتایج یک بررسی فرا تحلیل ثبات متوسطی از دلبستگی را در سراسر طول عمر، از کودکی تا 19 سالگی، نشان داده است (فرالی30، 2002).
ثبات دلبستگی در طول عمر به این دلیل مورد علاقه‌ی خاص قرار گرفته است که دلبستگی که در زمان نوزادی شکل گرفته است، می‌تواند نقش مهمی را در ادراک فرد از خود و دیگران در روابط آینده در دوران کودکی و نوجوانی، زمانی که افراد شروع به تحکیم31 شناخت‌ها و انتظارات خود از جهان می‌کنند، ایفا کند (کاسلو و همکاران32، 2000).
تامپسون33(2000) ادعا می‌کند که امنیت دلبستگی تنها زمانی ثابت می‌ماند که دیگر ابعاد زندگی فرد که مرتبط با دلبستگی قرار دارد نیز در طول دوره‌ی انتقال ثابت بمانند. بعضی پژوهش‌ها نشان داده‌اند که دلبستگی ثابت نیست . برای مثال لویس و همکاران34(2000) هیچ رابطه‌ی میان امنیت دلبستگی در کودکی و نوجوانی پیدا نکرده‌اند. در این مطالعه سبک دلبستگی در کودکی در نیمی از شرکت‌کنندگان تغییر کرده بود.
الگوهای فعال درونی کودکان (یعنی بازنمایی‌های شناختی آن‌ها از خود، دیگران و جهانی که در آن زندگی می‌کند) در خلال سال‌های اول زندگی شکل می‌گیرد، و تغییر خط مسیر35 دلبستگی اگر فعال و ثابت شود به طور قابل ملاحظه‌ای دشوار می‌شود. با این حال، نظریه‌ی دلبستگی یک مدل مسیر36
است. در واقع به احتمال زیاد، تغییرات در کیفیت دلبستگی امکان‌پذیر است اگر شرایط تغییر کند. از دست دادن والدین برای کودک یک تجربه‌ی مهم زندگی است که می‌تواند دلبستگی کودک را از ایمن به نا ایمن تغییر دهد.
بر عکس، درک جدید والدین از این‌که چگونه به کودک پاسخ موثری دهند می‌تواند ابزاری برای غنی‌سازی تعاملات والد-فرزند شود (براون37، 2007).
5-1-2-2) اصول نظریه‌ی دلبستگی
1) دلبستگی یک نیروی برانگیزاننده‌ی ذاتی است.
2) دلبستگی ایمن، مکمل خودمختاری است.
3) دلبستگی ، پناهگاهی امن را برای فرد مهیا می‌سازد.
4) دلبستگی، اساس ایمنی را فراهم می‌سازد.
5) در دسترس بودن و پاسخگو بودن، روابط را می‌سازد.
6) ترس و تردید، نیازهای دلبستگی را فعال می‌سازند.
7) فرایند اضطراب جدایی قابل پیش‌بینی است.
8) تعداد محدودی از اشکال ناایمن انتقال عاطفی را می‌توان شناسایی کرد.
9) دلبستگی، مدل‌های کاربردی خود و دیگران را شامل می‌شود.
10) تنهایی و فقدان، آسیب‌های ذاتی هستند.
امروزه پژوهشگران دلبستگی بزرگسالان بر روی دو بعد پیوستاری اضطراب و اجتناب در حال توافق ‌هستند، تا حدی به این دلیل که این عوامل به طور قطعی و جدی، از تحلیل عوامل ابزارها و مقیاس‌های سنجش دلبستگی به دست آمده‌اند و تا حدی هم به این جهت که فرالی و والر38(1998؛جانسون و ویفن، 2009).
به طور منطقی نشان داده‌اند که ارائه سبک دلبستگی بزرگسالان به صورت حیطه‌ای و بعدی ، از ارائه آن به صورت طبقه‌ای بسیار دقیق‌تر است.
6-1-2-2) نظریه‌ی دلبستگی در بستر قبلی
1-6-1-2-1) در سطح روان تحلیل‌گری
فروید می‌گوید که نوزادان بیشترین ارضایشان را از طریق لذت دهانی بدست می‌آورند. او اولین وهله‌ی تحول نوزاد را مرحله دهانی نامید.
در طی این دوره نوزاد به سوی هر شخصی که به او لذت دهانی می‌دهد جلب می‌شود، که این افراد در اغلب موارد مادر وی است. فروید بر این باور بود که دلبستگی به دلیل کسب لذت دهانی از طریق ارضاهای فردی نیازهای غریزی نوزاد ایجاد می‌شود. به همین خاطر مراقبت‌کننده‌ی کودک یک موضوع عشق می‌شود و این اولین عشق خواهد بود که اساس همه‌ی دلبستگی‌های بعدی را شکل می‌دهد. فروید اعتقاد داشت اگر نوزادی از غذا یا رضایت دهانی محروم شود، یا بیش از اندازه ارضا شود ممکن است در وی یک دلبستگی ناسالم توسعه یابد. دلبستگی‌های ناسالم نتیجه ‌ی تثبیت‌ها بر مجرای دهانی در یک کوشش برای ارضای نیازهای ارضا نشده است. این امر ممکن است در رفتارهایی نظیر سیگار کشیدن و جویدن مداد، یا از لحاظ ویژگی‌های خاص شخصیتی نظیر بی‌صبری یا حرص بیان شود.
یکی از عقاید محوری نظریه‌ی شخصیتی روان‌پویشی فروید این بود “محرومیت” اثراتی دارد که در طولانی مدت بدست می‌آیند. کودکی که از نیازهای غریزی‌اش محروم شده برای همیشه دارای کمبود است (فلانگان، 1999).
2-6-1-2-1) در سطح رفتاری‌نگری
همچنین رفتاری‌نگرانمعتقدند شخصی که کودک را تغذیه می‌کند، چهره اصلی دلبستگی است. آن‌ها بر این باورند که مراقبت‌کننده یک تقویت‌ کننده‌ی شرطی شده می‌شود، نوزاد یک پاسخ (بازتاب) غریزی به تغذیه شدن دارد. او لذت را تجربه می‌کند، مراقبت کننده را با این لذت مرتبط می‌کند. این احساس لذت بردن به تمامی موقعیت‌هایی که مراقبت کننده به وی نزدیک می‌شود تعمیم پیدا می‌کند (فلانگان،1999: به نقل از پاکدامن،1380).
نظریه‌های یادگیری آمریکایی تحت تاثیر دیدگاه لامارک در زیست‌شناسی، ارگانیزم را بی‌نهایت انعطاف‌پذیر می‌دانند و بر این باورند که ساخت‌های درونی نامتغییر یا ساخت‌های درونی که بتوانند مقاومت کنند یا حتی یک تعامل موثر با محیط برقرار سازند وجود ندارند (پیاژه، 1967: به نقل از منصور و دادستان، 1374).
نظریه‌پردازان یادگیری بر این واقعیت تاکید دارند که فرایند دلبستگی یک راه دو طرفه است، و به رابطه‌ی رضایت‌بخش متقابل و تقویت‌های دو جانبه وابسته است. فرایند دلبستگی به طور خودکار انجام نمی‌گیرد، بلکه بتدریج و در پی تعدادی مراحل به وجود می‌آید( اینزورث، بلهار، واترز و وال، 1979؛ وندرزندن39، 1996؛ به نقل از گنجی، 1376).
در موضع‌گیری‌های یاد شده هر رویکرد ما را به پذیرش این که نوزادان اغلب به شخصی که به آن‌ها غذا می‌دهد، دلبسته‌اند رهنمون می‌شوند. با این حال، تجارب هارلو با آزمایش روی میمون‌ها نشان داد که دلبستگی با تماس بدنی موثر بیش از غذا دادن مرتبط است. مطالعه شافر و امرسون به هیچ ارتباطی بین اعمال غذا دادن و قدرت دلبستگی دست نیافت. آن‌ها همچنین فهمیدند تنها یک رابطه‌ی کوچکی بین زمان صرف شده با یکدیگر و دلبستگی وجود دارد، فقط یک سوم نوزادان اغلب به شخصی که بیشترین میزان زمان را صرف مراقبت از آن‌ها کرده بودند دلبسته شوند. بنابراین، ما می‌توانیم نتیجه بگیریم که نه غذا دادن و نه زمان صرف شده با یکدیگر برای مشخص کردن دلبستگی کافی نیست (بالبی،1969،1973).
یکی از انتقادات عمومی نظریه‌ی شخصیت فروید این است که این دیدگاه بر اساس مطالعه‌ی رفتار مرضی در بزرگسالان پایه‌‌گذاری شده است. فروید به گرداوری محدود اطلاعات حاصل از جریان انتقال‌های بیماران پرداخت، بیمارانی که اختلاف کیفیت تجارب اولیه‌شان احتمالا به مشکلات بعدی‌شان منجر شده بود. بنابراین، قضاوت فرید در مورد پیش‌بینی رفتار آینده‌ی یک فرد بر اساس چگونگی شکل‌گیری رفتار بهنجار در نظام فروید ، یک تناقض منطقی به نظر می‌رسد به همین ترتیب تعدادی انتقادات کلی بر رفتاری‌نگری وجود دارند، نظیر این‌که این نظریه‌ی ماشینی و تقلیل یافته است. به عبارت دیگر رفتاری‌نگری رفتار پیچیده را به یک ردیف فرایندها و ساخت‌های بیش از حد ساده تقلیل داده است.
از جنبه مثبت، رفتاری‌نگران این قضاوت را نکردند که فقط غذا دادن است که به عنوان تقویت‌کننده عمل کرده است، بلکه مجموعه‌ای از امور که ایجاد آسایش می‌کنند نظیر در آغوش گرفتن و نوازش شدن، تحریک شدن و بطور کلی واقعا مورد علاقه بودن تقویت‌کننده است.
بنابراین تا اندازه‌ای توضیحات آنان “درست” بوده است. در هر حال نظریه‌ی شرطی سازی بر نقش فعل‌پذیرانه ناکید داشته است، که این امر به وسیله‌ی شواهد حمایت نشده است (فلانگان، 1999؛ به نقل از پاکدامن،1380).
3-6-1-2-1) رویکرد رفتارشناسی طبیعی
رفتارشناسان طبیعی مفهوم نقش‌بندان یا نگاره‌گیری را وارد فرایند دلبستگی کردند. آن‌ها معتقدند که حیوانات با کشاننده‌های فطری به دنیا آمده‌اند که توانایی بالقوه‌ی زنده ماندنشان را افزایش می‌دهند یکی از این کشاننده‌ها آمادگی نگاره‌گیری از یک ریخت خاص موضوع (افرادی که یک صدای خاصی ایجاد می‌کنند یا حرکت می‌کنند) است و این نگاره‌گیری به کودک اطمینان می‌دهد که مراقبت‌کننده در مجاورت اوست. یک نگاره‌گیری تنها از طریق بینایی صورت نمی‌گیرد بلکه ممکن است با بوییدن رابطه داشته باشد، نظیر آنچه در اردک‌ها هست. شواهد خوبی در مورد این امر وجود دارد که نوزادان انسان نیز یاد گرفته‌اند در ابتدا برای تشخیش از بوی مادرشان استفاده کنند. به طور مثال، سرنوچ و پورتز40(1985) نشان دادند که نوزادان 12 روزه‌ای که از شیر مادر تغذیه نمی‌کنند به مانند، نوزادانی که از سینه مادر تغذیه می‌کنند می‌توانند بوی آغوش مادرشان را از آغوش یک غریبه متمایز کنند. نگاره‌گیری دارای نتایج بلند مدت و کوتاه ‌مدتی است که اغلب به طور قابل ملاحظه‌ای با یکدیگر مشابهند.

8-1-2-2) مراحل شکل‌گیری دلبستگی
به عقیده بالبی رابطه‌ی کودک با والد بصورت یک رشته علایم فطری آغاز می‌شود که والد را به سمت کودک می‌کشاند. به مرور زمان، پیوند عاطفی واقعی شکل می‌گیرد و توانایی‌های شناختی و هیجانی جدید و تاریخچه‌ی مراقبت صمیمانه و محبت‎‌آمیز به رشد آن کمک می‌کند. دلبستگی در چهار مرحله شکل می‌گیرد (برک، 1388).
مرحله پیش دلبستگی41(تولد تا 6 هفتگی): علایم فطری-چنگ‌ زدن، لبخند زدن، گریه کردن و خیره شدن به چشم فرد بزرگسال-به نوزادان کمک می‌کند تا با انسان‌های دیگر، که به آن‌ها آرامش می‌دهند، تماس نزدیک برقرار کنند. گرچه بچه‌ها در این سن بو و صدای مادر خود را تشخیص می‌دهند ولی هنوز به او وابسته نیستند، زیرا اهمیتی نمی‌دهند که به بزرگسال غریبه‌ای سپرده شوند.
مرحله “دلبستگی در حال شکل‌گیری”42 (6 هفتگی تا6-8 ماهگی): نوباوگان در طول این مرحله به مراقبت‌کننده‌ی آشنا به صورت متفاوت با یک غریبه پاسخ می‌دهند. هنگامی که کودکان یاد می‌گیرند که اعمال آن‌ها بر رفتار کسانی که پیرامون آن‌ها هستند تاثیر می‌گذارند احساس اعتماد را پرورش می‌دهند. این انتظار که وقتی علامت داده شود مراقب پاسخ خواهد داد، ولی هنوز وقتی از او جدا می‌شوند اعتراض نمی‌کنند.
مرحله دلبستگی” واضح” 43( 6-8 ماهگی تا 18 ماهگی اول الی 2 سالگی): اکنون دلبستگی به مراقبت‌کننده‌ی آشنا مشهود است. بچه‌ها اضطراب جدایی نشان می‌دهند، یعنی وقتی بزرگسالی که به او متکی هستند آن‌ها را ترک می‌کند، ناراحت می‌شوند. این نوع اضطراب به خلق و خوی کودک و موقعیت جاری بستگی دارد. نوباوگان بزرگتر و کودکان نوپا، غیر از اعتراض کردن به ترک والد، سخت تلاش می‌کنند او را حاضر نگه دارند. آن‌ها به او نزدیک می‌شوند، او را دنبال می‌کنند، به او می‌چسبند و نشان می‌دهند که وی را به دیگران ترجیح می‌دهند. آن‌ها از مراقبت‌کننده‌ی آشنا به عنوان تکیه‌گاه امن استفاده می‌کنند که می‌توانند از او دور شده و به کاوش بپردازند.
تشکیل رابطه‌ی متقابل (18 ماهگی تا2 سالگی و بعد از آن): در پایان سال دوم، رشد سریع بازنمایی ذهنی و زبان به کودکان نوپا امکان می‌دهد تا از برخی عواملی که بر رفت و آمد والد تاثیر می‌گذارند، آگاه شده و برگشت او را پیش‌بینی کنند. در نتیجه اعتراض به جدایی کاهش می‌یابد. اکنون کودکان مذاکره با مراقبت‌کننده را آغاز کرده و برای تغییر دادن هدف‌های او، از خواهش و ترغیب استفاده می‌کنند.
به عقیده بالبی کودکان در اثر تجربیاتی که در طول این چهار مرحله کسب می‌کنند، پیوند عاطفی بادوامی را با مراقب برقرار می‌کنند که می‌توانند در غیاب والدین از آن‌ها به عنوان تکیه‌گاهی امن استفاده کنند. این تصور، وظیفه‌ی یک الگوی فعال درونی یا یک رشته انتظارات در باره‌ی در دسترس بودن مظاهر دلبستگی و احتمال حمایت کردن آن‌ها را در مواقع استرس بر عهده دارد. هنگامی که توانمایی‌های شناختی، هیجانی و اجتماعی کودکان بیشتر می‌شود با والدین نعامل می‌کنند و روابط صمیمانه‌ی دیگری را با بزرگسالان، خواهر و برادرها و دوستان تشکیل می‌دهند و همواره در این الگوی فعال درونی تجدید نظر کرده و آن را گسترش می‌دهند (برک، 1388).
9-1-2-2) دلبستگی بنابر نظریه‌ی بالبی
چهار نکته قابل توجه در رابطه با نظریه‌ی بالبی وجود دارد:
*دو جریان بر نظریه‌ی وی موثر بوده‌اند: روان‌تحلیل‌گری (اثرات محرومیت) و رفتارشناسی طبیعی (فطری بودن و سازشی بودن رفتارهای دلبستگی).
* دو نوع برداشت (یا نسخه) از نظریه او وجود دارد: فرضیه‌های محرومیت مادرانه از ابتدای سال‌های 1950 و نظریه‌ی دلبستگی که هر کدام به تفضیل تا پایان سال‌های 1960 معرفی شدند.
* نظریه دلبستگی درباره‌ی اینکه چگونه هر دوی نوزاد و مراقبت‌مننده به طور فطری برای شکل دادن به دلبستگی‌ها برنامه‌ریزی شده‌اند، بحث کرده است: نوزاد رفتارهای فطری تحریک‌کننده دارد و مراقبت‌کننده به طور فطری برای پاسخ‌دهی برنامه‌ریزی شده‌است.
* نظریه بر هر دو مورد” پیامدهای مثبت” و ” پیامدهای منفی” فقدان یا کمبود تاکید داشته است (فلانگان، 1999؛ پاکدامن، 1380).
پایه‌های نظریه‌ی دلبستگی بالبی را می‌توان با بررسی سازه‌هایی که در پی می‌آیند مرور کرد:
الف) اثر روان‌تحلیل‌گری: محرومیت مادرانه
مفهوم فرویدی محرومیت به تفکر اولیه‌ی بالبی به عنوان یک روان‌تحلیل‌گر تعلیم دیده، شکل داد. در هر حال، در نظریه‌پردازی وی او ” مادرانه” را جایگزین محرومیت دهانی کرد. همانند یک روان‌تحلیل‌گر، تمرکز اولیه‌ی او روی نتایج بالقوه‌ی آسیب‌شناختی محرومیت بود. به عبارت دیگر او به افسردگی شدید و آسیب‌شناسی توجه کرد. نظریه‌ی محرومیت مادرانه اولین بار در 1951 در اثری از وی مطرح شد. فرضیه‌ی اساسی این بود که مراقبت مادرانه مانند ویتامین‌ها برای پیشبرد سلامتی هستند. از دیدگاه بالبی، محرومیت از دلبستگی نخستین، نه تنها به رشد کودک آسیب می‌رساند بلکه بهداشت روانی‌شان دچار اختلال شده و احتمالل حالت سردی عاطفی مرضی از خود نشان می‌دهند. باید متوجه بود که واژه‌ی ” مادرانه” بیشتر به ” مادرگری” بر می‌گردد تا ” مادر”. بالبی هرگز بیان نکرد که مراقبت مادرانه باید توسط مادر زیست‌شناختی کودک انجام شود و از اینجاست که رویکرد فرویدی را برای یک توضیح کامل رفتار ” بهنجار” کافی نمی‌داند( خانجانی، 1379).
ب) تاثیر رفتارشناسی طبیعی
اینزورث(1982 در میکولینسر، 2007) گزارش داد که مفهوم دلبستگی را بالبی ساخته است. در 1952 یعنی زمانی که بالبی برای نخستین با درباره‌ی کار رفتارشناسان طبیعی‌ای نظیر لورنتس و تین برگر44 شنیده بود بروز ناگهانی این مفهوم را شاهد هستیم. در این زمان او وقتش را به تحقیقات درباره‌ی جدایی نوزاد اختصاص داده بود. دیدگاه رفتارشناسی طبیعی بر پایه قوانین زیست‌شناختی تکامل قرار داشته و دارد. همه‌ی رفتارها از نظر کنش‌وری آن‌ها برای یک فرد قابل درک و توضیح‌اند، کنش رفتارها، اغلب به طور قابل ملاحظه‌ای، افزایش حیات است. کنش رفتارهای دلبستگی نوزاد افزایش بقای ژن‌ها و انواع است. توفیق رفتارهای دلبستگی به متقابل بودن آن‌ها وابسته است. یعنی این رفتارها باید در هر دوی نوزاد و مراقبت‌کننده حضور داشته باشند. هر کدام از طرفین به طور غریزی رفتارهای اجتماعی را در دیگری به راه می‌اندزند و هر کدامشان یک رابطه‌ی دلبستگی را شکل می‌دهند. این کار از طریق برانگیزاننده‌های فطری رفتار اجتماعی اتفاق می‌افتد: نوزادان رفتارهای خاصی را نشان می‌دهند (به طور مثال: لبخند زدن و گریه کردن) و بزرگسالان به آن‌ها پاسخ می‌دهند، به طور مثال به وسیله‌ی بلند کردن آن‌ها (بالبی،1969، واترز،1973).
پ) یک دوره‌ی بحرانی یا حساس
اگر نظام دلبستگی را فطری بدانیم، بنابراین بایستی پایه‌ی زیست‌شناختی داشته باشد و از این به راه بیفتد. در هر صورت نظام‌های زیست‌شناختی به سوی داشتن چارچوبی تحولی پیش می‌روند. برای مثال، اگر نظام دیداری از محرک بینایی محروم شود بعضا نمی‌تواند به درستی کار کند. یک شرط تحول بهنجار نظام بینایی، در درجه‌ی اول قرار گرفتن در معرض نور و یکدیگر است. این امر از نظر تحول جنینی یک ” دوره‌ی بحرانی” دارد. در روانشناسی، مفهوم یک” دوره‌ی حساس” ترجیح داده می‌شود. بالبی معتقد است قبل از 5/2 سالگی یک دوره‌ی حساس در تحول دلبستگی وجود دارد، به گونه‌ای که بعد از این سن کودک نمی‌تواند به شکل‌دهی دلبستگی قوی بپردازد و نیز در صورت وجود مشکلات در روابط نزدیک، دلبستگی طی دوره‌ی حساس پیامدهای بلند مدت جدی پدید خواهد آمد( اینزورث،1973، بالبی، 1969).
ت) آیا دلبستگی فطری است؟
به طور کلی پژوهش‌های بین-فرهنگی از شکل‌گیری یک دلبستگی اولیه حمایت می‌کنند. اما استثنائاتی وجود دارد و در شیوه‌هایی که مردم فرهنگ‌های مختلف با نوزادانشان ارتباط برقرار می‌کنند، تنوعات فرهنگی به چشم می‌خورد. بنابراین می‌توان این‌طور نتیجه‌گیری کرد که جنبه‌هایی از دلبستگی فطری است (فلانگان، 1999).
ث) فرضیه‌ی حساسیت مراقبت‌کننده
هولمز45( 1993) اینزورث را همراه با بالبی بوجود آورنده‌ی “نظریه‌ی دلبستگی” خوانده است. اینزورث با استفاده از ابزار پژوهشی موقعیت ناآشنا که درباره‌ی دلبستگی‌های ایمن و ناایمن تهیه کرده بود، در ضمن بررسی‌هایش به اشکالی از رفتار مراقبت‌کننده که دلبستگی ایمنی‌بخش را به حداکثر می‌رساند دست یافت. او دریافت، نوزادانی که مورد مراقبت گرم و حساس واقع شده‌اند دلبسته‌ی ایمن می‌شوند و دلبستگی ایمنی بخش در آن‌ها ایجاد وابستگی نمی‌کند. در مقابل او را قادر به استقلال می‌سازد. او این امر را به عنوان فرضیه‌ حساسیت مراقبت‌کننده مطرح ساخت.
این نکته تمایزی اساسی بین روی‌آورد فرویدی که بر وابستگی تاکید داشت و دیدگاه بالبی در مورد این دلبستگی ایجاد استقلال می‌کند، را مطرح می‌کند. نمونه‌ی حمایت تجربی برای فرضیه‌ی حساسیت مراقبت‌کننده را می‌توان در پژوهش بل و اینزورث ملاحظه کرد. در این پژوهش 26 زوج مادر- کودک سفید پوست طبقه‌ی متوسط از زمان تولد فرزندانشان مورد مطالعه قرار گرفتند. نوزادانی که در یک ماهگی حداقل گریه کردن را داشتند مادرانشان بدون معطلی به گریه‌ی آنان پاسخ می‌دادند، این نکته بیانگر یک پیوند بین حساسیت مراقبت‌کننده و ایمنی نوزاد است. شافر و امرسون46 (1964) نیز به این نتیجه دست یافتند که حساسیت مادرانه و میزان کلی محرک با شدت دلبستگی نوزاد رابطه‌ی مثیتی دارند. یک نکته جالب توجه این است که میزان پاسخ‌دهندگی بزرگسال جنبه‌ی جهانی ندارد و آن طور که شاهد هستیم در تعدادی از فرهنگ‌ها کمتر و در مقابل در تعدادی دیگر بسیار بیشتر از آن چه ما انجام می‌دهیم نسبت به کودکانشان پاسخ‌دهنده هستند (پاکدامن،1380).
ج) مولفه‌های اصلی دلبستگی
هایند47( 1982، میکولینسر و شیور، 2007) سه مفهوم را که با هم ارتباط دارند، تشخیص داده است.
1-دلبستگی ، این جزء مبتنی بر روان‌تحلیل‌گری است: دلبسته‌ی ایمن بودن احساس در امان بودن و ایمنی است. دلبسته‌ی ناایمن بودن منجر به وابستگی می‌شود.
2-رفتار دلبستگی، این جزء رفتاری است. احساسات دلبستگی باعث مجاورت می‌شود. هولمز (1993) آن را “نظریه‌ی فضایی ( فاصله‌ای)” نامیده است. به دلیل آن‌که دلبستگی‌ها مجاورت و همچنین توانایی اکتشاف را القا می‌کنند چرا که اساسی برای حفاظت شخص از خطرات را تهیه کرده‌اند.
3-نظام رفتاری دلبستگی، این جزء شناختی، الگوی ذهنی‌ای است که فرد از ارتباط با دیگران دارد. نظریه‌ی دلبستگی، به همان نسبت که از فرضیه‌ی محرومیت مادرانه‌ی اولیه فاصله می‌گیرد، بر فرایندهای درون شخصی ایجادکننده‌ی دلبستگی‌ها، بخصوص بر تمایل فطری نوزاد برای جستجوی دلبستگی و برانگیختن پاسخ‌های مراقبت‌کننده از طریق آزادکننده‌های رفتار اجتماعی، متمرکز می‌شود (واترز و دین،1985)
چ) رفتار غریزی در دلبستگی
“بالبی” علیرغم تفاوت‌های فردی قابل ملاحظه( فرهنگی، اجتماعی…) قائل به وجود روان‌بنه‌های پایدار رفتار در انسان و در حیوان است، روان‌بنه‌هایی که منتهی به جفت‌گیری و مراقبت از فرزند، به دلبستگی فرزندان به والدین می‌گردند: این رفتار یک رفتار غریزی است که یک عمل قالبی نیست اما عملی است که خود را با یک روان‌بنه (طرح کنش و واکنش) قابل بازشناسی منطبق می‌سازد و کنش آن، نیل به اثر سودمندی برای فرد یا نوع است (توالی انسان‌ها).
رفتار غریزی در جریان چرخه‌ی زندگی تحول می‌یابد: وسایل مختلف جذب غذا که توسط پستانداران بزرگسال یا خردسال بکار گرفته می‌شوند، پاره‌ای گاز می‌گیرند و می‌جوند، پاره‌ای دیگر می‌مکند.
فتار غریزی ارثی نیست: آن چه موجود به ارث می‌برد یک ظرفیت بالقوه است( نوعی ” اثر ژنتیکی) که امکان تحول نظام‌های رفتاری یا راهبردها را بر مبنای اطلاعات دریافت شده از طریق اعضای حواس، از منابع درونی یا برونی یا هر دو، فراهم می‌سازد. این رفتارها و راهبردها، از راه دریافت مداوم اطلاعات دیگری هدایت می‌شوند و به هدف‌های خود نائل می‌گردند.
درباره‌ی رفتار غریزی باید دو نکته را خاطر نشان ساخت. نکته اول آن‌که چه عواملی موجبات این فعالیت را فراهم می‌آورند؟
“بالبی” در این باره به عوامل زیر اشاره می‌کند:
عوامل علیت: یعنی تمرکز یک هورمون در خون، فعال شدن دستگاه عصبی مرکزی، پاره‌ای از محرک‌هایی که حاصل محیط‌اند، عمل گیرندگان اختصاصی یا درونی ارگانیزم، بر حسب رفتار مخصوص مورد نظر، این جنبه‌ها بر روی یکدیگر اثر می‌گذارند و به صورت بافت یک فرش در هم تنیده می‌شوند.
عوامل اختتام یا عواملی که بر گستره‌ی رفتار نقطه‌ی پایان می‌گذارند: این عوامل از محرک‌های اختصاصی سرچشمه می‌گیرد و دارای همان ماهیت عوامل پیشین‌اند و مطمئنا حاصل پایان یافتن انرژی روانی، به صورتی که “فروید” تصور می‌کرد، نیستند. تنها انرژی مورد قبول “بالبی” ، انرژی جسمانی است.
نکته دوم این‌است که رفتار غریزی دارای چه تحولی است؟
از نظر”بالبی” دستگاه‌های رفتاری ابتدایی دارای هر هدفی باشند (تغذیه و جز آن) بتدریج در طول تحول، جای خود را به نظام‌های پیچیده‌تری می‌دهند . این تحول که مسیری را از سطح پاسخ به محرک ساده در جهت انواع پاسخ‌های متدرجا سازش‌یافته با هدف خاصی طی می‌کند ( دادستان، 1376).
10-1-2-2) دلبستگی در رویکردهای مختلف
به طور کلی دلبستگی با توجه به دو رویکرد اصلی قابل بررسی است:
1-دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی سازمانی48
2- دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی صنعتی49
تعدادی از محققین که دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی سازمانی در نظر می‌گیرند معتقدند رفتارهایی که شاخص دلبستگی هستند، با یکدیگر همبستگی درونی دارند و مجموعه‌ی این رفتارها سازمان دلبستگی را به وجود می‌آورد (کاتسن50، اندرسون و هارتوپ51، 1972؛ مکوبی و فلدمن52، 1972؛ واترز، 1977). در این رویکرد دلبستگی تحت عنوان مفاهیم پیوند عاطفی و روابط دلبستگی مطرح می‌شود. پیوند عاطفی به تعامل بین کودک و مراقب اشاره می‌کند و روابط دلبستگی سیستم رفتاری53 انعطاف‌پذیری را به وجود می‌آورد که در جهت رسیدن به مجموعه‌ای از اهداف تلاش می‌کند و در واقع توانایی یکپارچه‌سازی دارد.
پیوند عاطفی و روابط دلبستگی با توجه به رشد کودک تغییر و تحول می‌یابد. بنابراین در این دیدگاه، دلبستگی به عنوان سازه‌ای پویا در نظر گرفته می‌شود (اینزورث، 1973؛ بالبی، 1969؛ واترز، 1973).
بالبی (1969) نیز معتقد به دیدگاه سازمانی است. از نظر بالبی دلبستگی در تئوری سیستم‌ها54 و تحت واژه‌های مجموعه هدف‌ها55، تصحیح هدف56 و کنش57 قابل بررسی است.
تعدادی دیگر از محققین دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی صفتی در نظر می‌گیرند (مکوبی و مسترز58، 1970؛ واترز، 1977). بر اساس این مدل، شاخص‌های رفتاری در طول زمان با یکدیگر همبسته هستند؛ بر خلاف رویکرد سازمانی که شاخص‌های رفتاری در مقطع زمان و در هر مرحله از رشد تحول با یکدیگر همبستگی دارند.
بنابراین در این رویکرد کیفیت دلبستگی به عنوان یک صفت شخصیتی در نظر گرفته شده و ویژگی‌های فرد در طول زمان ثابت است (واترز، 1977).
اینزورث (1973) تمایز مشخصی بین دیدگاه سازمانی دلبستگی و دیدگاه صفتی قائل شده است. او دلبستگی را به عنوان ” روش ارتباطی با یک شخص خاص”59 می‌داند و تفاوت‌های فردی در این سیستم را به عنوان ” تفاوت‌های کیفی در شیوه‌ی رفتارهای دلبستگی که سازمان داده شده‌اند.” تعریف می‌کند.
جان بالبی و اینزورث نکات برجسته‌ای را از روان‌تحلیل‌گری، کردارشناسی، روان‌شناسی تحولی و روانشناسی شناختی در مورد پیوستگی هیجانی60 و نظم‌بخشی هیجانی61، ترکیب کرده و در سازماندهی نظریه‌ی دلبستگی به‌کار گرفتند (میکولینسر و شیور،2005).
11-1-2-2) دیدگاه بالبی در مورد دلبستگی
بالبی روانپزشک بریتانیایی و در واقع یک روان‌تحلیل‌گر بوده است، مشاهدات بالینی فراوان او بر شیرخواران و کودکان منجر به ارائه‌ی نظریه‌ی او در مورد دلبستگی شده است (واترز و دین62، 1985؛ میکولینسر و شیور، 2007). بالبی با توجه به مشاهده‌ی تعاملات مادر و نوزاد بیان می‌کند، که رفتارهایی مثل خندیدن، نگاه کردن، صحبت کردن، تعقیب کردن و آویختن رفتارهای دلبستگی هستند. این رفتارها در انواع موجودات دیگر نیز به نوعی دیده می‌شوند (هازن و شیور، 1998؛ میکولینسر، 2010). گاهی این رفتارها از طرف کورک د جهت اشخاص متفاوت نظیر یک همبازی نیز مشاهده می‌شود. اما شرایطی که استرس یا تنیدگی وجود داارد کودک چهره‌ی دلبستگی خود را ترجیح می‌دهد و همبازی خود را فقط هنگامی که شاد و سرحال است، انتخاب می‌کند (بالبی، 1982؛ واترز، 1985).
از نظر بالبی رفتارهای دلبستگی بخشی از عملکرد سیستم بیولوژیکی است و این امکان را به وجود می‌آورد که هنگام بروز صدمات احتمالی و یا فشار روانی به شخص آرامش داده و او را حمایت کند. بنابراین بالبی دلبستگی را به عنوان یک سیستم فعال در نظر می‌گیرد. سیستمی که برای جاندار نقش حیاتی دارد (بالبی 1982؛ کوپر و شیور، میکولینسر و شیور، 2007).
اطلاعاتی از طریق گیرنده‌های حسی به جاندار می‌رسد مورد استفاده‌ی سیستم دلبستگی واقع می‌شود. این اطلاعات شامل نشانه‌های خطر (فیزیکی و روانی) و در دسترس بودن چهره‌ی دلبستگی ( فیزیکی و روانی) است.
بالبی (1969) معتقد به یک نوع تعادل‌سازی یا به عبارتی هموستازی است که همتای هموستازی فیزیولوژیکی است. همانطور که بدن موجود زنده فعال می‌شود تا عدم تعادل بوجود آمده در محیط بدن را رفع کند؛ هنگامی که گیرنده‌های حسی حکایت از وجود خطر در محیط دارند، این سیستم فعال می‌شود تا از طریق نزدیک شدن کودک به شخص خاص تعادل از بین رفته، دوباره ایجاد شود.
همانطور که ذکر شد بالبی معتقد به یک سیستم تصحیح هدف است (واترز، 1985). این سیستم رفتارهایی را برای نگهداری و یا بدست آوردن مجاورت و داشتن ارتباط با یک شخص خاص طرح‌ریزی شده است تنظیم می‌کند، و همچنین بین رفتار دلبستگی و کاوشگری توازن برقرار می‌کند. در موقعیت آشنا و در غیبت آن‌چه که بالبی آن را “نشانه‌های خطر” نامیده، این تعادل به سمت کاوشگری متمایل می‌شود. البته در ضمن کاوش، کودک به طور مداوم به چهره‌ی دلبستگی نگاه می‌کند تا از وجود او اطمینان یابد. در موقعیت‌هایی که خطر و تهدیدی وجود داشته باشد، این تعادل به سمت تماس فیزیکی با چهره‌ی دلبستگی متمایل می‌شود، و از کاوشگری دور می‌شود. احساس خطر کردن یا وابسته به تجارب قبلی فرد است و یا این‌که بنا بر گفته‌ی بالبی آستانه‌ی فاصله- مجاورت از حد بهینه فراتر رفته است (بالبی، 1983؛ واترز و همکاران؛ 1985؛ میکولینسر و شیور، 2007).
درتائید این مطلب اینزورث (1974؛ واترز و دین، 1985) بیان کرده است، ” اگرچه میل به کاوش و جستجو، کودک را از چهره‌ی دلبستگی خود دور می‌کند، تجربه‌ی ترس و فشار کودک را به چهره‌ی دلبستگی نزدیک می‌کند، یعنی وقتی خطری وجود ندارد کودک احساس ایمنی می‌کند و در فاصله مناسب از مراقبش کاوش می‌کند. اما وقتی محرک تنیدگی‌زا وجود داشته باشد، سیستم دلبستگی کودک را به سمت مراقبش می‌کشاند.
محققین دیگر نیز از بررسی‌های خود نتیجه گرفته‌اندکه شیرخوار در حضور مراقب خود به راحتی و آزادانه کاوش می‌کند و از حضور شخص غریبه نیز کمتر نگران می‌شود (کاکس63، کمبل64، 1968؛زیمرمن65، 1959؛ واترز، 1977).
12-1-2-2) مدل عملی درونی66
اصطلاح “الگوهای عملی” به طور تلویحی بر پویایی و کنشی بودن این واژه دلالت دارد. به این سبب بالبی آن را بر واژه‌هایی چون تجسم یا تصویر ذهنی ترجیح داده است (بالبی، 1969؛ میکولینسر، 2007).
الگوی عملی درونی یک ردیف از قوانین و توقعات هشیار و یا ناهشیار در زمینه‌ی ارتباط‌های ما با دیگران است. این الگو در خارج از ارتباط دلبستگی اولیه گسترش می‌یابد و به روان‌بنه‌ای تبدیل می‌شود که به عنوان چارچوبی برای ارتباط‌های آینده مورد استفاده قرار می‌گیرد. از طریق اولین ارتباط‌های هیجانی کودک قادر می‌شود تا به الگوهایی از خود و دیگران دست یابد. کودک دارای دلبستگی ایمنی بخش تصویری مثبت از خود دارد و می‌تواند چنین تصویری را به ارتباط‌های دیگر تعمیم دهد. کودکی که دلبسته‌ی ناایمن است خود را شایسته‌ی عشق نمی‌بیند و از ایجاد ارتباط اکراه دارد. مشکلی که در رابطه با این مفهوم وجود دارد این است که سنجش تجربی آن آسان نیست (فلانگان، 1999؛ پاکدامن، 1380).
آنچه انسان نیاز دارد چیزی مشابه الگوهای عملی از محیط اطرافش است ( بالبی، 1999). یک الگوی عملی مفید باید شرایط خاصی ذاشته باشد:
1. با استفاده از الگوهای قابل دسترس بوجود آمده باشد.
2. قابلیت تعمیم به واقعیت‌های بالقوه را داشته باشد.
3. هر الگوی اعم از آن که قابل اجرا برای یک جهان بالقوه باشد، برای ثبات درونی باید مورد آزمون قرار گیرد. در واقع هر چه الگو بهتر باشد پیش‌بینی‌هایش دقیق‌تر و هر چه جامع‌تر باشد تعداد موقعیت‌هایی که بر اساس آن می‌توانند پیش‌بینی شوند، بیشتر خواهد بود (بالبی، 1969). از دیدگاه بالبی این الگوها تحت تاثیر تجارب مکرر روزانه‌ی کودک با موضوع دلبستگی ساخته می‌شوند (بالبی، 1973، 1969) و ماهیت و کیفیت آن‌ها به میزان حساسیت مادر نسبت به علائم کودک و میزان پاسخ دهندگی به او، دسترسی راحت به مادر در واقع نیاز و میزان ایجاد شرایط مناسب‌تر برای اکتشافات کودک بستگی دارد (بالبی، 1973).
بالبی (1981، کوپر و شیور، 1998؛ میکولینسر و شیور، 2007) معتقد است که تفاوت‌های فردی در سازمان دلبستگی در مدل عملی درونی شخص متجلی می‌شود. او بیان کرده است که کنش‌های اولیه با چهره‌ی دلبستگی در ساختاری به نام مدل درونی رمزگذاری و ذخیره می‌شود.به بیانی ساده‌تر بالبی معتقد است در دوران کودکی رابطه‌ی بین مادر- کودک . کیفیت دلبستگی منجر به ساخته شدن مدل عملی درونی می‌شود و بعدها کودک می‌تواند مدل عملی



قیمت: تومان

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید